اشباح

چند وقتی بود که زندگی برایش تیره و تار شده بود. همیشه سردرد داشت. اشباح جلوی چشمانش رژه می‌رفتند. حتی جلوی آینه به جای خودش شبح می‌دید. در دنیای خودش بود. یک بار نزدیک بود در خیابان تصادف کند…
تا اینکه پیش یک عینک‌ساز رفت و به جای عینکی که شکسته شده بود، یک عینک تازه گرفت.

اشتراک این مطلب در:

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *