اگر آن کلمه اسم من باشد …

طبق معمول هر روز، صبح زود بیدار شدم و شال و کلاه کردم که بروم سر کار. اتوبان نسبت به روزهای قبل کمی خلوت تر بود. به بزرگراه فضل‌الله که رسیدم یک فکری افتاد توی سرم. مشغول کلنجار رفتن با فکر خودم بودم که نفهمیدم چطور شد قبل از پل ستارخان فرمان را کج کردم به سمت راست و پیچیدم داخل خیابان ستارخان. انگار که در برابر یک کار انجام شده قرار گرفته بودم. یک تکلیف شرعی و ملی روی دوشم داشت سنگینی می‌کرد و کمرم از سنگینی این تکلیف درد گرفته بود. تا میدان توحید رفتم و چمران را به سمت بالا پیچیدم. هدفم جایی نبود جز میدان فاطمی. وزارت کشور.
تصمیم گرفته بودم توی انتخاب ریاست جمهوری شرکت کنم و این کشتی به گل‌نشسته را به سرمنزل مقصود هدایت کنم. به ساعت نگاه کردم. تقریبا هشت صبح بود. با خودم گفتم احتمالاً نفر اولی هستم که خود را نامزد می‌کنم. وقتی رسیدم فهمیدم آقای واعظ‌زاده زودتر از من ثبت نام کرده. طرف از هولش شب را جلوی وزارت کشور خوابیده احتمالاً. مثل کسانی که می‌روند جلوی استادیوم آزادی می‌خوابند تا بازی استقلال پرسپولیس را ببینند. فکر کرده الان است که ریاست‌جمهوری را دو دستی تقدیمش کنند. احتمالاً فکر رقبای گردن‌کلفتی مثل هاشمی، خاتمی، مشایی، قالیباف و من را نکرده بود. به هر حال ماشین را یک گوشه‌ای پارک کردم و رفتم به سمت وزارت کشور. دم در چند نفر از این حراستی‌ها ایستاده بودند. من را که دیدند گفتند: «شما؟» . بادی انداختم در غبغبم و گفتم: «آمده‌ام کاندید ریاست جمهوری شوم». یکیشان لبخندی زد و آن یکی گفت بفرمایید سمت چپ. لبخندش خیلی زیرپوستی بود و به سختی می‌شد متوجهش شد. ولی من متوجهش شدم. اصلاً از ویژگیهای یک رئیس‌جمهور دقت نظر و تیزبینی‌اش است. در هر حال لبخندش توهین‌آمیز بود. با خودم گفتم: «بعد از انتخابم تکلیف این نگهبان را روشن می‌کنم. اصلاً می‌دهم یارانه‌اش را قطع کنند تا حساب کار دستش بیاید». وقتی داشتم فرم ثبت نام را پر می‌کردم، انتظار داشتم چند نفر دور و برم را بگیرند و از من سوالاتی بپرسند ولی کسی نبود. البته بعداً دو سه خبرنگار آمدند و سوالاتی پرسیدند. انگار دنبال نکته‌های طنز بودند و می‌خواستند فضای رسانه‌ای کشور را با استهزاء رئیس‌جمهور بعدی آلوده کنند ولی من مقصود پلید آنها را خواندم و جوابهایی دادم که هیچ‌رقمه نشود از آنها برداشت سوء کرد. یکی‌شان از من پرسید: «شعار انتخاباتی شما چیست؟» جواب دادم: «واقعاً من از شما سوال می‌کنم شعار انتخاباتی من چیست؟» طرف هاج و واج به من نگاه می‌کرد. فهمید اسکلش کرده‌ام. راهش را کشید و رفت. یک دفعه یک همهمه‌ای از آن سمت آمد. گفتند حسن‌ روحانی آمده ثبت‌نام کند. همه خبرنگارها دویدند آن سمت. با اینکه من خبرنگار نبودم ولی من هم دویدم. راستش تا به حال یک رئیس تیم مذاکره‌کننده انرژی هسته‌ای را از نزدیک ندیده بودم. وقتی دیدمش فهمیدم با ندیدنش چیز خاصی را از دست نداده بودم.
امروز که یکشنبه است و ۲۴ ساعت از اتمام مهلت ثبت‌نام می‌گذرد و با توجه به ثبت‌نام چهره‌های مختلف رقابت اصلی را بین چهار نفر می‌بینم. قالیباف، مشایی، هاشمی و خودم. اگر تقلب نشود امکان اینکه از بین من و هاشمی یکی رئیس‌جمهور بشود زیاد است ولی اگر تقلب بشود باید دید تا چه حد امکان دارد برای مشایی رای‌سازی کنند. آیا آن قدر می‌شود که رای‌های من شکسته شود یا نه. باید تا ۲۴ خرداد صبر کرد و دید.
اشتراک این مطلب در:

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *