تاکسی شکلاتی

 ساعت چیزی به نه صبح نمانده بود. برای اولین بار در ماه اخیر داشتم دیر می‌رفتم سر کار. میدان ونک از تاکسی پیاده شدم و رفتم آن طرف تا سوار یک تاکسی دیگر بشوم. یک مسیر کوتاهی را باید می‌رفتم که در روزهای عادی با اتوبوس می‌روم. توی میدان یک پراید سبز رنگ جلوی پای من و یک دختر چادری دیگر ترمز کرد. مسیرمان را گفتیم و گفت بیایید بالا. دو نفر دیگر هم نشستند. نفرات که تکمیل شد راننده یکی از این قوطیهایی که داخلش بسته‌های صدتایی سی‌دی و دی‌ودی‌دی می‌گذارند تعارفمان کرد. داخلش از این شکلاتهای ارزان‌قیمت بود. نفری یک شکلات برداشتیم. اینجا بود که سخنرانی راننده شروع شد: «خانمها و آقایان محترم سلام. صبح شما به خیر» داشت می‌گفت که می‌خواسته برود رسالت اما چون ماشین رسالت زیاد بوده این مسیر کوتاه را انتخاب کرده. حرف زدنش مثل سخنران‌های حرفه‌ای بود و زبان شیرینی داشت. یک دفعه دختری که کنار من نشسته بود با خوشحالی تمام گفت: «عه شمایین؟ من خیلی دوس داشتم سوار ماشین شما بشوم». راننده گفت:
– من رو قبلاً دیده بودین؟
– بله توی تلویزیون دیده بودم.
توی همان مسیر کوتاه تعریف کرد که این تاکسی دو تا قانون دارد: یکی اینکه باید موقع سوار شدن لبخند بزنید و یکی هم اینکه باید اینجا غذا بخورید. یک دفعه طی یک حرکت ژانگولری یک منو از داخل داشبورد در آورد. گفت:
– درسته که مسیر کوتاهه ولی الان چای، نسکافه، نون و پنیر، گردو و مربا داریم. از کدوم میل دارید؟
کسی جوابی نداد. خندید و در حالی که داشت می‌گفت برای اینها پول نمی‌گیرد گفت:
– تا به حال توی برنامه‌های تلویزیونی زنده زیادی حاضر بودم. روزنامه‌ها و سایتها هم که خیلی باهام مصاحبه کردن.

یکی از مصاحبه‌ها را که قاب گرفته بود داد دست یکی از مسافرها. یک دفتر را هم به من داد و گفت:
– تا به حال دوازده هزار و هشتصد و پنجاه نفر توی این دفتر یادگاری نوشتن. به هر حال به «تاکسی شکلاتی» خوش اومدین.
چند برگه را خواندم جالب بود. خودش گفت یک نفر برایم نوشته: «خل و چل و دیوونه، تاکسی شکلاتی یه دونه». یک نفر نوشته بود: «خیلی دلم می‌خواست از این نسکافه بخورم ولی ترسیدم سمی باشه ببری یه جا کلیه‌مو در بیاری». یک صفحه دیگه هم نوشته شده بود: «آقا ملاجت ضربه خورده تو این شرایط اقتصادی؟»
داشتیم می‌رسیدیم به مقصد. خواستم من هم چیزی بنویسم. توی کیفم دنبال خودکار می‌گشتم. راننده هم داشت می‌گفت که توی گوگل اسمش را سرچ کنیم و سایتش را هم ببینیم. گفتم:
– آقا منم میخوام بنویسم ولی خودکار ندارم
خودکاری داد دستم و گفت که «فقط سیاسی ننویسی لطفاً». من هم نوشتم:
– زبونت مثل شکلاتت شیرینه
دفتر را پس دادم. گفت:
– این دفتر قراره توی کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه.
یک دو هزار تومانی دادم و ۱۵۰۰ تومان برگرداند و من پیاده شدم.
اشتراک این مطلب در:
2 دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *