زمانی برای کشتن

وقتی داشتم ضربه‌های چاقو را توی شکمش فرو می‌کردم تنفر تمام وجودم را گرفته بود. دوست داشتم تک‌تک سلولهای بدنش را از هم جدا کنم. هر ضربه‌ای که می‌زدم یاد یکی از نامردی‌هایش می‌افتادم. چقدر آزارم داده بود. چقدر از دستش اذیت کشیده بودم. چه شبها که به خاطرش نخوابیده بودم. پشت سر هم ضربه می‌زدم. شکمش را پاره پاره می‌کردم. لذت می‌بردم و درد می‌کشیدم. ضربات چاقو را هر بار در بخشی از شکمش احساس می‌کرد و درد می‌کشید. ولی وقتی به من نگاه می‌کرد لبخندی روی لب داشت. چهره‌اش شبیه آدمهای بی‌گناه بود. طوری نگاهم می‌کرد که انگار می‌خواست بگوید هر اتفاقی افتاده تقصیر خودت بوده.
با هم ناله می‌کردیم. او از درد و من از لذت. من از درد و او …
ضربه آخر بود. می‌دانستم این ضربه او را از پای در می‌آورد. تا اینجا مثل کوه ایستاده بود. انگار نه انگار که دارم با تمام قدرت سلاخی‌اش می‌کنم. آخرین ضربه را زدم. دیگر نتوانست بایستد. افتادم. او خود من بود.

اشتراک این مطلب در:

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *