مهران

خیلی رویت حساب می‌کردم. خیلی بیشتر از بقیه. بین همه همکارهایم برایم از همه مهمتر بودی. یکی از دلخوشیهایم برای اینکه صبحها دل از خواب بکنم دیدن تو بود. نمی‌توانستم صدایش را در بیاورم ولی دلم پیشت گیر کرده بود. عاشقت شده بودم. وقتی آمدی گفتی مهران برایم خواستگار آمده، چشمهایم سیاهی رفت. نمی‌دانی چقدر تلاش کردم تا یک لبخند مصنوعی و بی‌مزه رو صورتم درست کنم و با لحنی که کمتر از فحش دادن نبود بگویم مبارک است. وقتی با لبخند گفتی: «ممنونم. ما هم شدیم دختر خارجی» فهمیدم علاوه بر اینکه با دیگری خواهی بود، دیدنت را هم از دست خواهم داد. آوار بود که روی سرم خراب می‌شد. وقتی صدایم کردی مهران حواست کجاست؟ فهمیدم که فقط زل زده‌ام به صورتت ولی دیگر نمی‌شنیدم که چه حرفی می‌زدی. فکر می‌کنم داشتی در مورد اقامت دائم کانادای همسر آینده‌ات حرف می‌زدی. همانجا بود که دیگر حرف نزدی. شاید هم زدی ولی من دیگر نمی‌شنیدم. احساس می‌کردم دیگر روبرویم نیستی. تو را بالای سرم می‌دیدم. داشتی دور سرم می‌چرخیدی …
الان خیلی سال از آن زمان گذشته و این بار من بالای سر توام. تو توی خواب شیرین هستی و من بالای سر تو نشسته‌ام و برای تو و آن شیطانکی که داری با خودت حمل می‌کنی داستان می‌نویسم.
اشتراک این مطلب در:

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *