داستانآرشیو

فقط شش ماه

هنوز چشمهایم درست وحسابی گرم نشده بود که آمدی و صاف رفتی سمت کاناپه وسط پذیرایی و ولو شدی روی آن. یاد قدیم افتادم. زمانی که برای بار
ادامه مطلب

مهران

خیلی رویت حساب می‌کردم. خیلی بیشتر از بقیه. بین همه همکارهایم برایم از همه مهمتر بودی. یکی از دلخوشیهایم برای اینکه صبحها دل از خواب بکنم دیدن تو
ادامه مطلب

آسانسور

 ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺳﻤﺖ ﭼﭙﯽ ﺑﻪ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺧﻴﻠﯽ ﺣﺴﻮﺩﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﮐﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺳﭙﺎﺭﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ. ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ
ادامه مطلب

آقا مرتضی

وقتی آقا مرتضی میرداماد را پیچید داخل ولی‌عصر بیشتر به ترافیک خروجی میرداماد فکر می‌کرد تا سوار کردن مسافر. نگاهش افتاد به مسافرهایی که جلوی ساختمان اسکان منتظر
ادامه مطلب

چراغ قرمز

وقتی به آینه نگاه کرد، تعداد خیلی زیادی ماشین را پشت سرش دید که راننده‌هایشان با عصبانیت دستشان را گذاشته بودند روی بوق و به صورت ممتد بوق
ادامه مطلب

اشباح

چند وقتی بود که زندگی برایش تیره و تار شده بود. همیشه سردرد داشت. اشباح جلوی چشمانش رژه می‌رفتند. حتی جلوی آینه به جای خودش شبح می‌دید. در
ادامه مطلب