فقط شش ماه

هنوز چشمهایم درست وحسابی گرم نشده بود که آمدی و صاف رفتی سمت کاناپه وسط پذیرایی و ولو شدی روی آن. یاد قدیم افتادم. زمانی که برای بار اول مبل خریده بودیم. اجازه نمی‌دادی ما روی کاناپه دراز بکشیم. می‌گفتی اگر خوابتان می‌آید بروید روی تخت. یادم نیست آن موقع تخت داشتیم یا نه. می‌گفتی بروید تشک پهن کنید بخوابید. مبل برای نشستن است نه خوابیدن. مجبور می‌شدیم روی مبل بنشینیم. ولی الآن خودت آمدی و صاف رفتی و روی کاناپه دراز کشیدی و زل زدی به من.
گفتم توی این مدت شاید کلاً یکی دو بار آمده باشی پیشم. حواست هست؟ گفتی خودت نخواسته بودی. با خودم فکر کردم من نخواسته بودم؟ گفتم من که همیشه فکر و ذکرم تو بودی …
از کار و بارم پرسیدی. از زندگی ام پرسیدی. گفتم خدا را شکر؛ راضی‌ام! زندگی‌ام خوب است. ازدواج کردم، زن دارم، کارم هم بد نیست. پست گرفته‌ام. کمی تا قسمتی برای خودم رئیس شده‌ام.
مثل قدیمها قربان صدقه‌ام رفتی. گفتی حواست به خواهر برادرهایت باشد. هوای زنت را هم داشته باش. در حال بلند شدن بودی که اینها را گفتی. گفتم کجا؟ گفتی باید بروم. کار دارم. ولی شش ماه دیگر برمی‌گردم. کارهایت را بکن. آماده باش. سری بعدی تو را هم با خودم می برم.
ساعت پنج و نیم صبح شده بود. ساعت گوشی‌ام داشت زنگ می‌زد که بیدار شدم. ممکن است خواب زیاد ببینم ولی اکثراً همه‌شان را یادم می‌رود. ولی این بار تمام و کمال خوابم یادم بود. حتی یادم بود که چه لباسی تنت بود و چه حر فهایی زدی. توی مسیر محل کار فقط به تو فکر می‌کردم. چرا دروغ بگویم اینکه گفتی شش ماه دیگر برمی‌گردم و تو را هم با خودم می‌برم ترسانده بودم. می‌گفتم نکند درست باشد. نکند واقعاً شش ماه دیگر من هم می‌آیم پیش تو. مگر از قدیم نگفته‌اند تعبیر این خواب یعنی شش ماه دیگر می‌میری؟
یعنی فقط شش ماه دیگر زنده‌ام؟ با خودم فکر می‌کردم کاش این سرور اختصاصی را یکساله اجاره نکرده بودم. اصلاً بعد از من تکلیف مشتریهای سایتها چه می‌شود؟ باید به همه ایمیل بزنم و بگویم که اطلاعاتشان را بکاپ بگیرند و ببرند روی یک سرور دیگر …
خندیدم. به حقارت فکرهایم خندیدم. فکر کردم چقدر افکارم پیش‌پاافتاده شده. شش ماه دیگر بیشتر زنده نیستم و حتی نمی‌دانم باید به چه چیز فکر کنم. راستی باید یک سر بروم پیش سعید، هفت هشت تا از کتابهایم دستش مانده. هفت هشت سال است.
اینقدر درگیر این فکرهای مبتذل شده بودم که به سرعت ماشین توجه نداشتم. داشتم توی اتوبان همت با سرعت ۱۴۰ کیلومتر بر ساعت می‌رفتم. حتی ترس از جریمه شدن هم مانعی برای تند رفتنم نبود. به قسمت شلوغ همت می‌رسیدیم. ولی این قدر ذهنم درگیر بود که نمی‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد. خواستم ترمز کنم ولی نمی‌توانستم پایم را از روی گاز بردارم. لمس شده بودم. صدا بود و جیغ و فریاد. دنیا دور سرم می‌چرخید. یک نفر داشت تکانم می‌داد.
همسرم بود. می‌گفت بلند شو داری خواب می‌بینی.

 

پی‌نوشت: این را برای نشریه اینترنتی وزین‌نامه نوشته بودم که در شماره ۱۸ منتشر شد.

اشتراک این مطلب در:
2 دیدگاه

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *